یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
 
بدرود با تخت
سلطان گفت: «یادتان هست که آن پدرسوخته را چطور کشتیم »
گفتیم: «بله! فرمودید ریسمان بیندازید بر گردن این مردک ژیگول! انداختیم. دست و پا مى زد. دل سلطانى تاب نیاورد و روى گردانید.»
گفت: «یادتان هست که پرسیدیم هنوز صور اسرافیلى اگر هستى، پس از مردنت، در صور بدم و زنده شو! و خندیدیم »
یادمان بود؛ عرض کردیم.
گفت: «یادتان هست که آن خانه فساد را چطور به توپ بستیم و به طرفة العینى، عدالتخانه شد اصطبل اسبان روس »
البته، یادمان بود اما تهران، در قرق مشروطه بود و کالسکه سلطانى، منتظر؛ تا در معیت قزاقان روس، استخلاص جوییم. صداى تیر و تفنگ مى آمد باید مى جستیم از این دام بلا. عرض کردیم: «سلطان به سلامت باشد باید جان به سلامت برد». انگار که صاعقه خورده باشد بر جا میخکوب شد.
گفت: «بله! باید رفت اما هر رفتى را بازگشتى ست. این جماعت به دو تا تیرى که در مى کنند، دلخوش اند اما خشم سلطانى را هنوز ندیده اند.»
صداى تیر، دم به دم نزدیک تر مى شد. گفتیم: «تعجیل بفرمایید. فرصت نیست. این جماعت زخم خورده اند اگر خداى ناکرده دست شان به حضرت سلطانى.‎..»
خاموش ماندیم. شهامت ادامه سخن را نداشتیم. برخاستند و سمت کالسکه به راه افتادند اما تقریباً، لنگ لنگان. تا آن روز، سلطان را پاکشان ندیده بودیم انگار بارى عظیم را حمل مى فرمودند. چاره نبود. ایران ماند و مشروطه. کالسکه به راه افتاد در معیت قزاقان. رعیت ناسپاس، سلطان را شقى نام نهاده بودند اما آن دم، اشک چون مروارید غلتان، از چشمان مبارک به زیر مى آمد.

 
comment نظرات ()